شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

به ديدهء انصاف بنگريم 16

نفثة المصدور ( فارسى )

كاش ايشان فرصتى مىيافتند ، و عبارات كتاب را ، از صفحهء 23 سطر 4 ، تا صفحهء 27 سطر 4 ، با دقّت و تأمّل در مطالعه مىگرفتند ، و آن را با مطالبى كه در سيرة جلال الدّين طبع حافظ احمد حمدى ، صفحهء 360 - 362 ، و يا با آنچه در ترجمهء سيرت جلال الدّين ، مصحّح استاد مجتبى مينوى صفحهء 254 - 257 مذكور افتاده ، مقايسه‌اى مىفرمودند ، و درمىيافتند كه مؤلّف پس از اقامت سه ماههء خود در گنجه ، و اطّلاع بر اينكه جلال الدّين به سلامت در آذربايجان به حدود ماهان اقامت دارد ، در بهار سال 628 از گنجه بيرون مىآيد ، و در حوالى قلعتى به نام « زاريس » ، خود را به وى مىرساند ، و از سوى وى مأمور مىشود تا به رسالت ، لشكرهاى انبوه تركمانان را ، كه در ارّان پراگنده بوده‌اند ، به رسم حشر زير رايت آورد ، و خود در طىّ مدّت چند روز ، با كاردانيى تمام ، اين مهم را به انجام مىرساند . مراد از « جمع لشكرهاى اطراف » نيز همين لشكرهاى انبوه و پراگنده و نابسامان تركمانان است ، كه مؤلّف به جمع آن مأمور شده بوده ، و مقصود از « از گزاف فراسر آن نتوان رفت » نيز آنست كه از بسيارى و انبوهى و تفرّق آن لشكرها ، كس را يارا نبود ، تا به سوى آن رود و آن پراگندگى را به جمع آورد . عبارت « بعد از جمّ غفير و جمع كثير . . . » كه به فاصلهء يك دو جمله ، پس از اين عبارت آمده ، نيز خود از اين معنى حكايت مىكند . اينك ترجمهء عبارات مؤلّف در اين باب : « در موغان بضرورت از خدمت سلطان جدا ماندم ، بگنجه افتادم ، و سه ماه آنجا بودم . . . و من به اعتقاد آنكه سلطان در ماهان باشد ، متوجّه شدم ، و در حوالى قلعهء زاريس بوى رسيدم . . . شب هنگامى با جمعى از خواصّ نشسته بود ( يعنى جلال الدّين خوارزمشاه ) ، و در باب آنكه مرا بأرّان فرستد تا لشكرهاى پراگنده را جمع كنم و لشكر تركمانان را برسم حشر پيش رايات سلطانى حاضر كنم ، سخن مىگفتند ، چون حاضر شدم فرمود كه : راى چيست ؟ گفتم راى راى پادشاهست هرچه فرمايد . پس توقيعات بنام خود نبشتم و در شب كوچ كردم . و بر طايفه از خانان و امرا و بهر خيلى كه از تركمانان مىگذشتم ، ايشان را